امان از اون روزیکه آدم چشمش به زیبایی بیافته
میگید چرا؟ باشه الان با چند تا مثال بهتون می گم
به این فکر کنید که دارید یه آلبوم زیبای نقاشی رو نگاه می کنید نقاشی های البوم به مرور زیبا تر می شن آخرین نقاشی زیبا ترین اونهاست و شما از اول اینو نمی دونستید اولین نقاشی رو که نگاه می کنید میگید وای چقدر زیباست آدم انگشت به دهن می مونه همینطور که جلو می ره هی به زیبایی های بیشتری می رسه و به خودش میگه وای یکی از یکی زیباتر و وقتی به آخرین نقاشی میرسه چنان مبهوت میشه که دیگه اصلن به نقاشی های قبلی نمیتونه فکر بکنه اگه برگرده به نقاشی های قبلی نظری بیاندازه ممکنه باز هم اونا رو قشنگ بدونه اما دیگه جلوه ای براش نخواهند داشت عیبها و نقایص اون نقاشی ها پیش نظرش بزرگتر جلوه می کنن شاید هم دیگه اونا رو زیبا ندونید و بگید فقط این آخریه زیباست امان از دست روزیکه آدم چشمش به زیبایی بیافته دیگه زیبایی های قبلی براش رنگ ندارند
مثالهای بیشتر
من پسرمو هر روز می بردم پارک سر خیابونمون کلی تفریح میکرد هر روز هم با زور و زحمت من از پارک دل می کند از وقتی که بردمش پارک ارم دیگه میل و اشتیاقش به پارک سر کوچه کم شده دیگه مثل قبل ازش لذت نمی بره
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 10:24  توسط مریم
|
تا حالا به این فکر کردید که مردم چه تصوری از سادگی دارن ؟
اصلن ساده یعنی چی؟ تا حالا بهش فکر کردید؟
ساده یعنی بی رنگ و ریا ؟ یا ساده یعنی کسی که زود گول می خوره؟
سادگی خوبه یا بده؟
چرا بعضی ها ساده اند؟
چرا بعضی ها ساده نیستند؟
چرا اگه به یه نفر بگی ساده است بهش بر می خوره؟
آیا هر کی ساده است باهوش نیست؟
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 14:46  توسط مریم
|
عید آمده
یار آمده
برخیز
نگار آمده
بفروز چراغ دل
صاحب چراغ آمده
گل بوته زباغ آمده
مدهوش گر ِ هوش و دماغ آمده
آرام و چه بی سر و سراغ آمده
یار از در باغ آمده
***
ناز آمده
سرچشمه راز آمده
با نذر و نیاز آمده
چون غنچه باز آمده
با سوز و گداز آمده
با نغمه ساز آمده
***
یار آمده
یارم به کنار آمده
در هفتم شهریور
موسم بهار آمده
فرزند لثار آمده
آن اصل تبار آمده
یار آمده ...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 15:41  توسط مریم
|
اينجا نمی توانم دیوانگی کنم
بايد مثل عاقلها زندگی کنم
من که دیوانه ترینم چه کنم
من که مستانه ترینم چه کنم
دیوانگی برای من حکم اکسیژن رو داره
دارم تو دنیای عاقلها خفه می شم
اینجا هیچ هماوردی برای بزم دیوانگیم نمیابم
خودت میدونی که زندگی برای من هم بی ديوانگی مردگي است
سرم عاقل و دلم ديوانه اين هردو در وجود جمعند و من به هر دو بيگانه
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:47  توسط مریم
|
نمی دونم که چقدر با این نظر من موافق باشید
من معتقدم که:
پرسش بعضی از سئوالات پاسخی برای مسائل عمده زندگیند
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:31  توسط مریم
|
برای شروع فقط
یک سلام ساده
پ ن:
جواب سلام واجبه
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:11  توسط مریم
|